غوغای سکوت

متن مرتبط با «کلاغ ها» در سایت غوغای سکوت نوشته شده است

خوابهای من 1،موشک تهران

  • نیلوبلاگ

    کلاس اول دبیرستان بودم , خواب دیدم پشت بوم خونه ایستادم و سمت چپم رو داشتم نگاه میکردم باد شدیدی میومد , ناگهان صدای مهیبی شنیدم باد شدیدی وزید نزدیک بود پرتاب بشم اما خودمو کنترل کردم نشستم روی زمین , چند ثانیه یا چند دقیقه نمیدونم تا همه چی به ارامش برگشت بلند شدم سر پا ایستادم ,هوا غبار الود بود همون سمت چپ چند م...

    ادامه مطلب
  • خواب های من 2,سفر کربلا

  • نیلوبلاگ

    زمستان داره تمام میشه، اواخر اسفند ماه بود ،همه منتظر آغاز سال 1389 ... چند نفر از اعضای فامیل تصمیم گرفتن برای تعطیلات نوروزی برن کربلا، به منم پیشنهاد دادن که اون ها رو همراهی کنم ،اولش خیلی خوشحال شدم و استقبال کردم اما بعد از کمی فکر کردن به مشکلات و موانعی که بود منصرف شدم، راستش بیشتر به خاطر پدر پیر بود که او...

    ادامه مطلب
  • خواب های من 3سفر مادر

  • نیلوبلاگ

    سال 78مادر مریض شد و افتاد گوشه خونه، تقریباً سمت راست بدنش فلج شده بود و پرستاری و نگهداری ازش با من بود، تا سال 80، من دو تا از برادرامو از دست دادم یکیش سال 65 شهید شده یکیش سال 75 بر اثر بیماری از دنیا رفت . تابستان سال 80 بود خواب دیدم از پنجره ی اتاق دارم بیرون رو نگاه میکنم یه ماشینی دم خونه ما ایستاد و دو ت...

    ادامه مطلب
  • خواب های من 4.تابوت

  • نیلوبلاگ

    من داشتم از بالا ملت رو نگاه میکردم عدهای سیاه پوش،تعدادی زن و مرد، همه جمع شده بودن، و چند قدم اون طرف تر یه نفر داشت زمین رو می کَند ،و کنار اون سه تا تابوت بود که روی تابوت ها پرچم ایران رو کشیده بودن، و اون پیر مرد داشت قبر می کند برای این سه نفر، و من روی زمین نبودم بین مردم، از بالا از آسمان داشتم همه رو مید...

    ادامه مطلب
  • خواب های من 5،مرگ

  • نیلوبلاگ

    پدرم سال 89 از دنیا رفت، چند ماهی از فوت پدر گذشته بود یه شب خواب دیدم توی باغ بزرگی هستم و فواره و حوضی وسط باغ، پدر زیر سایه درختی خوابیده بود من آروم وارد باغ شدم و کنار حوض نشستم، بابا وقتی منو دید اومد سمتم و کنارم نشست،فقط نگاه میکردیم و حرفی نمیزدیم، بعد از مدتی پدر بلند شد ایستاد گفت من باید برم، صدام میزنن،...

    ادامه مطلب
  • خواب های من،۶ حادثه

  • نیلوبلاگ

    سال ۹۴ خواب دیدم من و عده ای سوار اتوبوسی شدیم میگن مارو می خوان ببرن مکه،تعدادزیادی بودیم اما وسط راه نگه داشتن و عده ی زیادی رو پیاده کردن ،من هم بلندش پیاده شم تا رسیدم در اتوبوس یکدفعه بسته شد من هی می کوبیدم به در ماشین و گریه میکردم ،میخوام پیاده شم ولی راننده میگفت نمیشه برو بشین منم ناچار نشستم،وقتی به عقب ...

    ادامه مطلب
  • آرزو ها

  • نیلوبلاگ

    آرزوت چیه؟ آرزویی ندارم. آنقدر خوشبختی؟! من آرزوهام یادم رفته یعنی چی؟مگه میشه؟! من عادت کرده ام به هر چه می خواهم نرسم. ...

    ادامه مطلب
  • واگویه های تنهایی

  • نیلوبلاگ

    سلام جریان چیه؟؟؟ چرا اوضاع قمر درعقرب؟؟؟ چرا یهو این جوری شد؟؟؟ چی شد که من نفهمیدم چی شد؟؟ ولی راستش را بگو!؟!؟! قضیه چیه؟؟؟ تو که از همه چی خبر داری!!! همه چی را میدونی!!! خُب چی میشه یه کوچولو ما را هم در جریان بذاری!؟!! شاید اگر در جریان بذاری بهتر باشه شایدم نباشه... امید داشته باشم که یه روزی همه چی درست میشه؟؟؟؟ شاید الان بخندم... اما دلم پر از خراش های کوچک و بزرگ شده.... ...

    ادامه مطلب
  • کلاغ

  • نیلوبلاگ

    باران کوثری :"من حق دارم از رئیس جمهور مطالبه کنم " روحانی :"اونکه به ما نریده بود. کلاغ کون دریده بود " ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    آرزو های بزرگ | آرزو ها | آرزو های قشنگ | آرزو های زیبا | آرزو های من | آرزو های مهیج | آرزو هام | آرزو های خوب | آرزو های بر باد رفته | آرزو هایم