خرید بک لینک
سال 78مادر مریض شد و افتاد گوشه خونه، تقریباً سمت راست بدنش فلج شده بود و پرستاری و نگهداری ازش با من بود، تا سال 80،

من دو تا از برادرامو از دست دادم یکیش سال 65 شهید شده یکیش سال 75 بر اثر بیماری از دنیا رفت .

تابستان سال 80 بود خواب دیدم از پنجره ی اتاق دارم بیرون رو نگاه میکنم یه ماشینی دم خونه ما ایستاد و دو تا برادرام از ماشین پیاده شدن و آمدن داخل خونه من با تعجب به سمت در رفتم و از برادر شهیدم پرسیدم اینجا چیکار میکنی؟؟

من کاملاً توی خواب اینو می دونستم که برادرم شهید شده و از اینکه اونا رو زنده میدیدم تعجب کرده بودم،

برادرم با خونسردی جواب داد :اومدم مامان رو ببرم

من گیج شده بودم اصلاً از حرفاش سر در نمی آوردم، فقط چند لحظه بعد دیدم مادرم همراه دو برادرم سوار همون ماشین شد، و من گریه میکردم و دنبال ماشین میدویدم، با همون حس و حال از خواب پریدم.

تقریباً یه هفته بعد مادرم حالش بد شد دم غروب وقت اذان بود و ما رسوندیمش بیمارستان، و مادرم همون شب در بیمارستان از دنیا رفت.

برچسب: نویسنده: بنیامین عباسیان تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 0:42

صفحه بندی