ظهر جمعه بود ما مهمون داشتیم تازه ناهار خورده بودیم داشتیم استراحت میکردیم و تماشای تلویزیون .یادمه کارتون هاچ زنبور بود...چند خونه آن طرف تر از خونه ما جشن تولد دختری پنج شش ساله بود و خانه پر از مهمان, ناگهان صدای مهیبی همه رو شوکه کرد ؛خونه لرزید . شیشه ها شکست و...همه وحشت زده پریدیم بیرون هیچکس نمی دونست چه اتفاقی افتاده همه گیج و منگ بودیم . من رفتم پشت بوم تا از اونجا نگاه کنم ببینم چه اتفاقی افتاده . سمت چپ غبار الود بود هیچی دیده نمیشد آتش بود و دود و مردمی که به اون سمت در حال دویدن . رمان جنگ بود و موشک باران شهرها و شهر تهران و خیابون ما از این مصیبت در امان نمانده بود و ظهر جمعه موشک وسط خونه ی چند متر دور تر از خونه ما درست وسط جشن تولد اصابت کرده بود و کودکان غرق در خاک و خون..
.. وقتی صحنه رو از پشت بام تماشا میکردم ؛چه صحنه ی اشنایی بود و چه تکراری, با خودم فکر میکردم من اینا رو کجا دیدم که ناگهان یاد خوابم افتادم .... خواب یک ماه پیش
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان