خرید بک لینک

غوغای سکوت

به احترام آرزوهایم یک لحظه نه... یک عمر سکوت خواهم کرد.

غمنامه

_ یک چیزی در گلویم است، دیروز متوجهش شدم، قبلا آنجا نبود. بعضی وقت ها انگار باد میکند و میخواهد خفه ام کند. ورم میکند و کل گلویم را می گیرد ، اگر گریه کنم بهتر میشود، ولی بعضی وقت ها آنقدر می ماند که قلبم فشاری میشود.

می گویند غمباد است. غمباد دیگر چیست ؟

معنی اش را جستجو میکنم : "به معنی حسرت و اندوه ناشی از رفتن یا دور شدن کسی است."

دوباره یادم می آید ، تو داری می روی و دور می شوی ...

_ اما چطور ممکن است؟ وقتی پدرم رفت ، خیلی گریه کردم ولی این چیز غمگینی که در گلویم هست را حس نکردم. مگر چقدر دوستت داشتم ؟ اصلا چرا دوست داشتن تو انقدر فرق میکند ، جنسش با بقیه عشق ها خیلی توفیر دارد.یک چیزی همراهش است ، نمیدانم چه، ولی خیلی نورانی است چون وقتی نگاهت میکردم و صدایت رامی شنیدم قلبم نورانی میشد ، فکر نکنی الان اینطور نیست ها ، الان حتی بیشتر شده ولی آن چیز غمگین گلویم را می‌فشارد.

- الان یادم آمد آن روز توی مترو یک خانمی به گلویش چنگ میزد ، آن آقای موسپیدی که توی میدان انقلاب نشسته بود هم همینطور ، در تلویزیون هم یک روحانی عراقی را دیدم در فرودگاه نجف ، وقتی به عمامه سیاهت نگاه میکرد، گلویش را گرفته بود که بهتر نفس بکشد و با دست دیگرش به سرش میزد.

ما همه، غمباد گرفته ایم.

_سالها ، می دیدمت ها ولی پیدایت نمی کردم. در جستجوی حقیقت ، بعید ترین راه ها را رفتم و سنگین ترین کتاب ها را خواندم ، غافل از این که حقیقت، در خانه ی ساده ی خیابان جمهوری است . گاهی کورسوی امیدی می دیدم ولی چیزی جز سراب نبود. تا آن روز عجیب ، در آن روز پرآشوب زندگی ام که پرده ها شروع به کنار رفتن کرد. تمام کائنات داشتند نشانی تو را می دادند.

_خدای تو با ماست ، فکر نکنی نا امیدم، من درس هایم را از برم، معلم که تو باشی همین میشود دیگر، ولی آن چیز غمگین گلویم لجبازتر از این حرف هاست،ولم نمیکند.

می شود نروی ؟

اما می شود نروی ..

آخر من تازه پیدایت کرده بودم. نمی شود که هم خودت بروی ، هم صدایت را ببری هم لبخندت را ، تو که مهربان تر از این حرف ها بودی .

_آقاجانم ، این روزها ، چه روزهایی است، نه ؟ یک روز مهمان مولای غایب ، یک روز مهمان اباعبدالله و امیرالمومنین و امشب هم مجاور امام غریب می شوی. برای ما هم دعا میکنی که آرام بگیریم ؟

_خیلی دلم برایت تنگ میشود ، آن چه که من را ، ما را ، به سوی آن بردی ، همه زیبایی و نور بود . راستی تا حالا برای این همه سختی که برای ما کشیدی از تو تشکر کرده بودم ؟

خسته نباشی رهبرم، شهادتت مبارک و سفرت به سلامت نور قلبم ، ممنونم که تا آخر از ما ناامید نشدی.

_چشمانم خیس شده ، ، دوباره دعایم کردی ؟

چون آن چیز غمگین گلویم دیگر دارد می ترکد...

شهادتت مبارک امام شهیدم ،راستی چقدر شهادت زیبنده ی توست ،اصلا انگار شهید نمی شدی دنیا یک چیزی کم داشت ،اگر چه رفتنت طاقت فرساست،

اگر چه غمت سنگین است ،اگر چه نمی توانم نفس بکشم ،

برسد به دست آن که از امشب مهمان ضامن آهو است ،از طرف کسی که پر از پریشانی استهیجدهم تیر هزارو چهارصد و پنج

برچسب: نویسنده: بنیامین عباسیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 21:15

صفحه بندی