
تابستون بود، خونمون حیاط کوچیکی داشت که عصرا آب و جارو میکردیم و فرشی پهن میشد و تا فردا صبح که آفتاب بتابه همونجا سر میکردیم، خانواده پر جمعیتی بودیم نه تا خواهر برادر با پدر و مادرم و پدر بزرگم که با ما زندگی میکرد، دوازده نفر، من هفت هشت ساله بودم و همیشه از همون بچگی در آرزوی پرواز، چتر قرمز ی داشتم با گلهای ری...
ادامه مطلب
باران کوثری :"من حق دارم از رئیس جمهور مطالبه کنم " روحانی :"اونکه به ما نریده بود. کلاغ کون دریده بود " ...
ادامه مطلب