نفر سومی که پیش ما تویه نیمکت بود شقایق نامی بود که دخترخجالتی اروم و بسیار دوست داشتنی و مودب ،برعکس کبری که بسیار شیطون و اهل شروشور بود و کمی هم بی ادب،فکرشو کنید من وسط این دو انسان کاملا متفاوت می نشستم،
ما هرسه چهارسال دبیرستان همکلاس و هم نیمکتی بودیم که طبیعتا خیلی صمیمی شده بودیم،
سال چهارم دبیرستان کبری عاشق شد،خخخخ عاشق پسری هم سن خودمون دبیرستانی بنام محسن،ومدتی از دوستی با محسن نگذشته بود که زمزمه های ازدواج این دوبگوش رسید،
از اونطرف از اونجایی که این کبری خیلی شیطون بود همیشه سرو گوشش می جنبید،خانواده آبرومند تصمیم گرفته بودن به اولین خواستگار جواب مثبت بدن و کبری را رو شوهربدن،
در همین دوران عشق و عاشقی کبری و محسن ،سروکله یه خواستگار پیدا شد،و....
ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان