چون که می دانستم
تو به چه دلهره ایی سیب را از باغچه همسایه دزدیدی
پدر م از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خندهبه تو را پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دستان من افتاد به خاک
دل من گفت :برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سال هاست
در ذهن من آرام آرام
حیرت بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه شد
اگر باغچه خانه ما
سیب نداشت...
برچسب: سیب,
نویسنده: بنیامین عباسیان